Part 32:
«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻»
ات رو گذاشتم تو ماشین و خودم رفتم مغازه....
ویو ات:
تهیونگ من رو گذاشت تو ماشین و رفت سمت سوپر مارکت....بعد چند مین متوجه تق تق پنجره شدم سرم رو از صندلی بلند کردم و با پسرایی که دستشون رو از پنجره ی ماشین شون اوردن بیرون و دارن میزنن به پنجره رو به رو شدم.....مزاحم بودن،منم که ترسوووووووو!
شیشه رو دادم پایین و....
(علامت مزاحم:٪)(علامت دوست مزاحم:£)
+کاری داشتید؟(بی حال)
٪عرررر حاجی این خیلی خوشگلهههههه!
£پشمامممممم.
+کارت؟(بی حال)
£اوه اوه عصبییییی.
٪نترس بیبی....
(شاپپپپپ😂)تهیونگ!کی اومد؟
_هوی مادر جنده(متاسفمااااا)،هیچکس جز من به همسرم بیب و بیبی نمیگه!
٪مردک چرا شیشه رو شکوندییییی؟
£اونم شیشه مننننن!صورتمووووو!
_تا خودتون رو به این حال ننداختم هرییییییی!
£بگاززززز.
٪اوکی.
ویو ته:
مرتیکه کصکش داشت به زنم ک. ص میگفت....منم که هیچی نشده غیرتی میشم هی زنم زنم میکنم....هعی احساس مالکیتو گ.....
عصبی رفتم تو ماشین.....
_تو نمیدون....
این چرا رنگش پریدهههههههه؟
_ات حالت خوبه؟
+ا...اره!
_دروغ؟(عصبی)
+تهیونگ!(با لحن التماسی نشون داد ادامش نده)
_خیلی خب....
+راستی!دستت خون نمیاددددد؟
_هه منو نشناختی!یه ادمیم.
بچه داره به رییس مافیا میگه دستت اوخ شده...(عمویی بی اعصابه😂🗿)
+اوووو.من حالم هنوز بده ها....
_بیا این بابل تیل رو بخور خیلییییی شیرینه خوبه برات.
+باشه.
+راستی ببخشید شهربازی کوفتت شد....
_من نمیخواستم بازی کنم که تو میخواستی تازه بازیم کردی و با بچه ها اشنا شدی.
+پس هدفت از رفتن به اینجا چی بود؟
_هم خبر دادن به اونا،هم اشنا شدنتون با هم و هم سوزوندنِ کون مبارک سوهو....
+عجیبی!
_هه.
سی مین بعد:
_رسیدی....
+این ماشی...
_اره!ماشین ما عه.
رفتیم داخل خونمون که.....
@او سلام.
*/♕☆سلام!
_+سلام.
_مامان بابا شما چرا اینجایید؟!
+هوم؟(تایید کردن حرف تهیونگ)
@اومدیم درباره ی نامزدی صحبت کنیم.
☆اون رو بیخیال شما چرا انقدر دیر اومدین؟
_خب فقط خرید طول کشی....
+چون رفتیم شهربازی....راستی مامان بابا؛فلیکس رو دیدم!
*/☆چیییییییییی؟
+اره منم دلم خیلی براش تنگ شده بود....تازه،تازه مامان انقدر جذاب شدهههههههه!
/مادرت از بچگیش میگفت که یک پسره دخترکش میشه.
☆و شده.
☆دلم میخواد ببینمش.
+احمق اون از بچگی از تو متنفره پس نزدیکش نشو.!
☆چرا تو نزدیکشی؟
+چون منو دوست داره اما از تو متنفره!
☆هی!
/بسه.
*دلم میخواد ببینمش!
+مامان یروز میخوام باهاش برم بیرون حتما بعدش میارمش ببینیش!
من داشتم فشار میخوردم اونا خوشحالی!اصن به من چه؟من چرا اینجوریممممممممم؟
_اهم مامان،تاریخ چیشد؟
♕خب.....(داره میگه شما هم فرداش میفهمید،گشادی!)
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
ات رو گذاشتم تو ماشین و خودم رفتم مغازه....
ویو ات:
تهیونگ من رو گذاشت تو ماشین و رفت سمت سوپر مارکت....بعد چند مین متوجه تق تق پنجره شدم سرم رو از صندلی بلند کردم و با پسرایی که دستشون رو از پنجره ی ماشین شون اوردن بیرون و دارن میزنن به پنجره رو به رو شدم.....مزاحم بودن،منم که ترسوووووووو!
شیشه رو دادم پایین و....
(علامت مزاحم:٪)(علامت دوست مزاحم:£)
+کاری داشتید؟(بی حال)
٪عرررر حاجی این خیلی خوشگلهههههه!
£پشمامممممم.
+کارت؟(بی حال)
£اوه اوه عصبییییی.
٪نترس بیبی....
(شاپپپپپ😂)تهیونگ!کی اومد؟
_هوی مادر جنده(متاسفمااااا)،هیچکس جز من به همسرم بیب و بیبی نمیگه!
٪مردک چرا شیشه رو شکوندییییی؟
£اونم شیشه مننننن!صورتمووووو!
_تا خودتون رو به این حال ننداختم هرییییییی!
£بگاززززز.
٪اوکی.
ویو ته:
مرتیکه کصکش داشت به زنم ک. ص میگفت....منم که هیچی نشده غیرتی میشم هی زنم زنم میکنم....هعی احساس مالکیتو گ.....
عصبی رفتم تو ماشین.....
_تو نمیدون....
این چرا رنگش پریدهههههههه؟
_ات حالت خوبه؟
+ا...اره!
_دروغ؟(عصبی)
+تهیونگ!(با لحن التماسی نشون داد ادامش نده)
_خیلی خب....
+راستی!دستت خون نمیاددددد؟
_هه منو نشناختی!یه ادمیم.
بچه داره به رییس مافیا میگه دستت اوخ شده...(عمویی بی اعصابه😂🗿)
+اوووو.من حالم هنوز بده ها....
_بیا این بابل تیل رو بخور خیلییییی شیرینه خوبه برات.
+باشه.
+راستی ببخشید شهربازی کوفتت شد....
_من نمیخواستم بازی کنم که تو میخواستی تازه بازیم کردی و با بچه ها اشنا شدی.
+پس هدفت از رفتن به اینجا چی بود؟
_هم خبر دادن به اونا،هم اشنا شدنتون با هم و هم سوزوندنِ کون مبارک سوهو....
+عجیبی!
_هه.
سی مین بعد:
_رسیدی....
+این ماشی...
_اره!ماشین ما عه.
رفتیم داخل خونمون که.....
@او سلام.
*/♕☆سلام!
_+سلام.
_مامان بابا شما چرا اینجایید؟!
+هوم؟(تایید کردن حرف تهیونگ)
@اومدیم درباره ی نامزدی صحبت کنیم.
☆اون رو بیخیال شما چرا انقدر دیر اومدین؟
_خب فقط خرید طول کشی....
+چون رفتیم شهربازی....راستی مامان بابا؛فلیکس رو دیدم!
*/☆چیییییییییی؟
+اره منم دلم خیلی براش تنگ شده بود....تازه،تازه مامان انقدر جذاب شدهههههههه!
/مادرت از بچگیش میگفت که یک پسره دخترکش میشه.
☆و شده.
☆دلم میخواد ببینمش.
+احمق اون از بچگی از تو متنفره پس نزدیکش نشو.!
☆چرا تو نزدیکشی؟
+چون منو دوست داره اما از تو متنفره!
☆هی!
/بسه.
*دلم میخواد ببینمش!
+مامان یروز میخوام باهاش برم بیرون حتما بعدش میارمش ببینیش!
من داشتم فشار میخوردم اونا خوشحالی!اصن به من چه؟من چرا اینجوریممممممممم؟
_اهم مامان،تاریخ چیشد؟
♕خب.....(داره میگه شما هم فرداش میفهمید،گشادی!)
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
- ۴۹۹
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط